بیلیارد در ساعت نه و نیم

می خواهم با جدیت به همه تان بگویم بروید «بیلیارد در ساعت نه و نیم» هاینریش بل را بخوانید. خیلی بیشتر هم دلم می خواهد توضیح مفصلی درباره اش بنویسم اما متاسفانه فعلا امکان پذیر نیست! چرا؟ چون مقادیر زیادی سرما خورده ام و سرماخوردگی مزخرف ترین بیماری دنیاست چون جدی نیست اما به شکلی کاملا جدی آدم را زمینگیر و بی حوصله و ناتوان می کند. به همین خاطر امیدوارم عذر مرا بپذیرید و با توضیحی کوتاه خود به خود شیفته کتاب بشوید و بروید بخوانیدش!

رمان «بیلیارد در ساعت نه و نیم» روایت یک روز از زندگی خانواده ای در آلمان پس از جنگ است. به قول مترجم کتاب آقای کیکاووس جهانداری این کتاب به شیوه معمول بل نوشته نشده است. داستان تکه تکه و درهم ریخته، از زبان شخصیت های گوناگون روایت می شود تا گذشته و حال خانواده «فهمل» را به تدریج جلوی چشمان تان به تصویر بکشد.

قلم نویسنده مطابق معمول زیباست. کار مترجم هم به نظر من بد نبود. شخصیت های رمان هم بسیار نزدیک و واقعی بودند. به جای توضیحات بیشتر دعوت تان می کنم به خواندن چند جمله ای از این طرف و آن طرف کتاب!

«زن نازنینی بود. یکی از آن ساکت ها. یک ریزه بیشتر از آنچه توی کارت جیره بندی اش مقرر شده بود از گلویش پایین نمی رفت، تو بگو یک نخود؛ به بچه هایش هم بیشتر از آن نمی داد. تعجب ندارد؟ هر چه داشت، هر چه اضافه بر این گیرش می آمد می بخشید- و زیاد هم گیرش می آمد: این ها ملک و املاک داشتند، و رئیس صومعه سنت آنتون، آن پایین توی کیساتال، برایش بشکه بشکه کره، کوزه کوزه عسل می فرستاد، نان می فرستاد، اما او لب به آن ها نمی زد و به بچه هایش هم هیچ چیز از آن ها نمی داد؛ طفل معصوم ها مجبور بودند به همان نان های خاک اره ای قناعت کنند و روی آن مربایی بمالند که چیزی جز آب و شکر و رنگ نبود، و آن وقت مادرشان هر چه بود و نبود را بذل و بخشش می کرد؛ حتی سکه های طلا را هم بین خلق الله تقسیم می کرد. من با چشم خودم دیده ام که- گمانم سال های شانزده و هفده بود- چه طور با نان و کوزه عسل از خانه در می آمد بیرون. عسل در سال 1917! فکرش را بکن! اما نه، شما هیچ کدام تان حواس درست و حسابی ندارید؛ نمی توانید مجسم کنید این یعنی چه، عسل در 1917 و عسل در زمستان 42-41؛ بله، می رفت به ایستگاه مخصوص قطارهای باری و پایش را می کرد توی یک کفش که با یهودی ها برود. عجیب است. بردندش دارالمجانین، ولی گمان نمی کنم دیوانه باشد. از آن جور زن هایی است که فقط توی موزه یا تابلوهای نقاشی قدیمی می شود پیدایشان کرد.» صفحه 30 و 31 (واقعا توصیف عالی ای نبود؟ اعتراف کنید که بود! امکان ندارد هرگز این زن را فراموش کنم.)

«آدم باید به اندازه من فاسد و رشوه خوار باشد، و به اندازه من عمر کرده باشد تا بداند در این دنیا چیزهایی هست که خریدنی نیست؛ اگر فضیلتی وجود نداشته باشد، آن وقت دیگر گناه چه معنایی دارد؟ اگر ندانی فاحشه هایی هستند که بعضی از مشتری ها را رد می کنند، این نکته را هرگز نخواهی فهمید.» صفحه 40

خب حالا بروید کتاب «بیلیارد در ساعت نه و نیم» (چاپ نشر ماهی) را بخرید یا امانت بگیرید، معطل چه هستید؟

Advertisements
نوشته‌شده در کتاب ها, درباره یک کتاب | دیدگاهی بنویسید

از همزمانی ها

یک هفته ده روز قبل بود فکر می کنم. یادم نیست با هدیه درباره چه چیزی حرف زدیم، اما هر چه بود باعث شد من بعد از مدت ها سعی کنم عکس هایمان را نگاه کنم. فوری فکرتان نرود سراغ اینکه صحبت از عکس های دونفره عاشقانه می کنم. نه، صحبت من درباره عکس های دوره ای از زندگی است که دیوانه وار دوستش داشتم و در عین حال از آن فرار می کنم. دارم از دوستی هایی صحبت می کنم که بی نظیر بودند و به نظر مادام العمر، اما به آه و دمی از بین رفتند.

بله، داشتم می گفتم که رفتم سراغ فولدر عکس ها و شانسی یکی از پوشه ها را باز کردم. عکس های کافی شاپ بازی های بهار 85 بودند. همه بچه ها آن روز نیامده بودند. هشت نفر بودیم. میز جلویمان پر از خوراکی بود و همه زل زده بودیم به دوربین. چشم های بعضی هایمان خیلی بغض داشتند. روز آخر دانشگاه من بود و بعضی هایمان خیلی خیلی دلتنگ بودیم. «ام» آنجا چقدر خودش بود هنوز. چشم هایش غمگین بودند اما لبخند زده بود، ایده آلیست دیوانه ای بود. از همان روزها داشت بهترین رفیقم می شد، و تا سه سال بعدش بهترین رفیقم بود. توی این عکس هنوز نشانه های آبله مرغان روی صورتش بود. دیوانه ایده آلیست چند هفته قبلش با ما اردو نیامد چون از دوره نقاهتش هنوز دو سه روزی مانده بود و وجدانش اجازه نمی داد بقیه را در معرض خطر قرار دهد. هی روزگار…

راستش عکس را هم که نگاه می کردم درست مثل الان و در همین لحظه صفحه را بستم و به خودم لعنت فرستادم که آمده ام نبش قبر می کنم. اما همزمان خیلی دلم می خواست همین ها را بنویسم. درباره «ام» بنویسم. درباره تمام لحظات خوشی که ساخته نشدند چون همه مان را با یک عشق ول کرد و رفت. برای همین ساعت 3 نصفه شب مشغول گشتن توی سایت ها و صفحه های عکس شدم تا شاید عکسی شبیه خودمان پیدا کنم. عکس آدم هایی که بعضی هایشان غم دارند و از پشت میز یک کافی شاپ زل زده اند به دوربین. اما پیدا نشد و من هم رفتم خوابیدم.

آن شب توی عالم خواب و بیداری به این فکر می کردم که کاش دوست عکاسی داشتم و دوستم هر هفته می رفت یک عکس می گرفت و برایم می فرستاد و من هم می نشستم داستان آن عکس را می نوشتم. به نظرم خیلی ایده هیجان انگیزی بود و مجموعه داستان عالی ای می شد. اما راستش این ایده را هم مثل خیلی ایده های دیگرم از یاد بردم تا دیشب! دیشب یکی از بچه های پلاس متنی را شیر کرده بود که دو نفر از دوستان می خواهند مجموعه داستانی منتشر کنند از اعترافات و خاطرات و داستان هایی که آدم ها برایشان می فرستند. بعد هم از نویسنده عکس هایی قرار بود بگیرند که در آن ها چهره اش مشخص نباشد. عکس هایی که تا حد ممکن به نوشته اش مربوط باشند.

حس جالبی بود دیدن اینکه چند آدم متفاوت، بی خبر از هم، به ایده استفاده از عکس در داستان فکر کرده ایم. امیدوارم این دوستان با ایده شان موفق باشند. خدا را چه دیدی، شاید یکی هم توی دوستان من پیدا شد و برایم از توی سایت های فرنگی عکس پیدا کرد و فرستاد. یا حتی بهتر، برایم عکاسی کرد و ایده من هم به جایی رسید، کسی چه می داند!!

پ.ن: اولین نوشته ای که بدون ویرایش اینجا می نویسم! یک قدم برای مبارزه با کمال گرای درون!!

نوشته‌شده در از زندگی | دیدگاهی بنویسید

خسته نشدن

خیلی وقت است توی این وبلاگ بیچاره ننوشته ام. اما امروز نوشته ای خواندم که مجبورم کرد فوری چیزکی بنویسم و بگذارم اینجا. این نوشته را می گویم: بینوایان

جمله آخرش توی ذهنم طنین انداخته «اما اسقف، اسقف است و اسقف می‌ماند و خسته نمی‌شود و ایمان فرو نمی‌نهد. دیگران جملگی بینوایانند.» و من به این خسته نشدن فکر می کنم. به آدم هایی که خسته نشدند. به آن هایی که وقت های از نفس افتادن هم نایستاده اند. می دانید فکر می کنم همین ها هستند که می توانند چیزی به این دنیا اضافه کنند خوب یا بد.

مثلا همین محمد یونس را در نظر بگیرید، از وقتی که فهمید ریشه مشکل خیلی از فقرای روستایی در کجاست تا زمانی که مجوز بانکش را گرفت هشت سال طول کشید. هشت سال کم زمانی نیست، هشت سال بروی دنبال انواع روش ها و نتوانی مشکل را حل کنی، بعد بروی دنبال مجوز و هزاران مشکل قانونی داشته باشی و از پا نیافتی، دست برنداری. بعد فکر نکنید محمد یونس مثلا در آمریکا کار می کرد، محمد یونس بنگلادشی است. بنگلادش یکی از متراکم ترین و فقیرترین کشورهای دنیاست.

خیلی از ماها هم ممکن است به این جور کارها و موضوعات علاقه مند باشیم اما عملا کاری نمی کنیم. چون تا دهن مان را باز می کنیم که می خواهیم کاری بکنیم هزار جور آدم هستند که به ما بگویند به فلان دلایل کاملا منطقی کارمان عملی نیست. می دانید کار یونس هم به هزار دلیل منطقی عملی نبوده، حالا که موفق شده و نوبل گرفته به نظر عملی می آید! فرق بین یونس و هزار هزار آدم علاقه مند دیگر در همان خسته نشدن است، در ایمان داشتن به کاری که می کنی، در گوش نکردن به حرف آدم های منطقی ای که مطمئن اند هیچ کاری نمی شود کرد.

تاریخ مان، زندگی مان، پر است از همین خسته شدن ها، ول کردن ها، ناامید شدن ها. وقتش نشده برویم سراغ خسته نشدن؟

پ.ن: خودم بهتر از شما می دانم سخت است، اگر سخت نبود احتیاج به خسته نشدن نداشت کلا!

نوشته‌شده در از جامعه, از زندگی | دیدگاهی بنویسید

بابا

بوبن در یکی از کتاب هایش نوشته بود اگر پدر و مادرها می دانستند زندگی ما را چه جملات و تصاویری شکل می دهند وحشت می کردند. تغییر اکثر اوقات از خلال چیزهای کوچک پیدایش می شود، نه چیزهای بزرگ و پر جلال!

یکی از همین جملات کوچک که به کل زندگی من شکل داد، جمله ای بود که بابا توی ماشین گفت، وقتی من نه، ده سال بیشتر نداشتم. بابا گفت هر چه آدم بزرگ و حسابی در این استان ما بوده بلند شده رفته شهرهای بزرگتر، رفته پایتخت، این شده که جلو نرفته ایم. این شده که اول شریم و آخر خیر… هیچ جمله ای توی زندگی ام به اندازه این یکی تا مغز استخوانم نفوذ نکرده. هیچ وقت دلم نخواسته شهرمان را ترک کنم، کشورمان را که ابدا. همیشه ته ته دلم یک آرزوی بزرگ داشته ام، اینکه کاری بکنم برای شهرم، برای کشورم، که جای بهتری شود. که بتوانم بروم دست های خسته و شکسته بابا را توی دست هایم بگیرم و ببوسم و بعدش بگویم که دیدی بالاخره یک کاری کردیم. دلم می خواهد با چشم های خودش ببیند که این دور باطل را شکسته ایم، که کاری کرده ایم، که می شود کاری کرد.

دلم می خواهد ته چشم های بابا این همه غم نباشد…

نوشته‌شده در از جامعه, از زندگی, بدون دسته ها | دیدگاهی بنویسید

نفرین

کمی نقاشی بلدم، مینیاتور. یعنی یک دوره کوتاه رفته ام کلاس، اما آن قدر عاشق رنگم که کلی قلم مو و رنگ در خانه دارم. بعد یک وقت هایی مثل حالا هوس نقاشی به سرم می زند. اما می دانم که نمی کشم. فکر می کنم رابطه ای مستقیم هست بین کمال گرای درون تان و بالا رفتن سن. دلم نمی خواهد نقاشی بکشم وقتی می دانم چیز خوبی از آب در نمی آید، در این حد احمقانه! می توانم جمله قبل را این طور هم بنویسم، خیلی دلم می خواهد نقاشی بکشم، ولی نمی کشم چون به طرز احمقانه ای شبیه خیال من نمی شود. دلم برای رنگ تنگ شده، زیاد.

نوشته‌شده در از زندگی | دیدگاهی بنویسید

دو روی یک سکه!

حال سگی

آیا تا به حال فکر کرده اید که سگ شده اید؟ نه. پس خوش به حال تان است و بقیه این نوشته را نخوانید. من سگ شده ام. یعنی واقعا در چنان حالی هستم که صد رحمت به حال سگ، اصلا خوش به حال سگ.

می پرسید چرا؟ حقش است که با این حالم به جای جواب دادن لعنتی نثار زمین و آسمان کنم و راهم را بکشم و بروم اما این کار را نمی کنم. چون دوست دارم بایستم زل بزنم توی چشم هایتان و تعریف کنم چرا سگ شده ام.

همه چیز از آن روزی شروع شد که من بیکار شدم. من بیکار شدم، تکلیف کار همسرم زودتر از آذر مشخص نمی شود. کرایه خانه بیشتر شده است و تقریبا هر هفته قیمت مواد خوراکی بیست درصدی افزایش پیدا می کند. بله، خودم هم می دانم لحنم از لحن یک آدم سگ به لحن یک آدم مستاصل تغییر وضعیت داده است. اما این عین واقعیت است. کاریش هم نمی شود کرد. حالا آدمی هستم مستاصل که حتی نمی دانم چطور این نوشته را تمام کنم، پس همین و تمام.

آرام جان

تو آنجا خوابیده ای، آرام و معصوم. دست هایت را مثل رئیس بزرگ قلاب کرده ای روی سینه ات، و با هر نفسی که می کشی دست هایت بالا و پایین می روند. من؟ من دلم می خواهد تا آخر دنیا همینطور تماشایت کنم و تماشایت کنم و تماشایت کنم. حرف هایی هستند که هر چقدر و هر جور بنویسم شان بیان نمی شوند، یعنی آن طوری که واقعا هستند منتقل نمی شوند. شاید اگر نقاشی ام بهتر بود می شد بکشم شان. آن وقت چند تا تابلو می کشیدم، اسم اولی را می گذاشتم پنجره و چشم هایت را می کشیدم. اسم دومی را می گذاشتم خانه و آغوشت را می کشیدم. و به همین ترتیب صدایت، راه رفتنت، شوخی کردنت، خندیدنت، خوابیدنت و… را می کشیدم. مجموعه نقاشی هایم را هم «آرام جان» می نامیدم. آن وقت یک روز نمایشگاه آرام جان را برگزار می کردم برایت، و تو می دیدی و می فهمیدی تمام این چیزهایی را که می خواهم بگویم و بنویسم اما نمی توانم… فعلا تا نقاش نشده ام از من بپذیر که تحمل این روزهای تلخ و سیاه جز در کنار تو میسر نبود…

 

 

 

نوشته‌شده در از زندگی, عاشقانه ها | دیدگاهی بنویسید

جهان را چطور می خواهید؟ – قسمت آخر

یک کسب و کار اجتماعی موفق باید در راستای معیشت پایدار طراحی شده باشد. و یکی از بهترین نمونه های چنین کسب و کاری شرکت گرامین دانون است.

گرامین دانون سازمانی است که با هدف تامین غذای مغذی و ارزان برای فقرا به وجود آمده است. نیمی از سرمایه اولیه تاسیس این شرکت از سوی شرکت بین المللی تولید مواد غذایی دانون و نیم دیگر توسط شرکت های گرامین تامین شده است. گروه مطالعاتی گرامین دانون با مطالعات بسیار در سطح کشور تصمیم گرفتند که اولین غذای تولیدی این شرکت ماستی غنی شده باشد که با کمترین قیمت تولید شود. این ماست باید به دست کودکان فقیر بنگلادشی می رسید که اکثرا سوءتغذیه داشتند.

اما چرا این سازمان یک سازمان موفق است؟ یونس به نقل از یک معمار آلمانی می گوید خداوند در جزئیات است. و جزئیاتی که در طرح ریزی این شرکت رعایت شده اند خارق العاده اند. کارخانه های تولیدکننده ماست کارخانه هایی کوچک هستند که هرکدام در یک منطقه تاسیس می شوند، به این ترتیب دیگر نیازی به سیستم حمل و نقل و سردخانه هایی بزرگ نیست و این یعنی پایین نگه داشتن قیمت. شیر موردنیاز این کارخانه توسط دامداران محلی تامین می شود که برای خرید دام هایشان از یک موسسه دیگر گرامین وام گرفته اند. ماست های تولیدشده توسط زنان فروشنده گرامین خانه به خانه فروخته می شوند تا هم درآمدی بر درآمد این زنان بیافزایند، هم محصول به دست مصرف کننده واقعی اش برسد. ظرف های ماست از نشاسته ذرت قابل تجزیه تولید شده اند که قابلیت بازیافت و تبدیل شدن به کود را دارد. انرژی کارخانه از نور خورشید تامین می شود، و آب خروجی کارخانه آبی سالم و بی خطر برای محیط زیست است. با سود حاصله سرمایه های اولیه به سرمایه گذاران بازگردانده خواهد شد و مابقی سود برای توسعه کار گرامین دانون صرف خواهد شد. همه چیز در راستای معیشت پایدار طراحی شده است.

شاید زمانی تاسیس چنین کارخانه هایی برای یونس هم رویا بوده اند. اما این رویا به واقعیت پیوسته است. بگذارید قطعه ای از کتاب یونس را در اینجا نقل کنم:

«در اکتبر سال 2006 ، کمیته صلح نوبل در نروژ اعلام کرد که من و بانک گرامین برنده جایزه سال صلح نوبل شده ایم. همانطور که می توانید تصور کنید سیلی از تبریک های تلفنی، ایمیل ها و پیام های رسمی از سران کشورها، دانشگاهیان، فعالان عرصه اعتبارات خرد و بسیاری دیگر از خیرخواهان به سویم سرازیر شد. همچنین، تعداد زیادی نامه های دست نویس از دوستان و همکارانم در سراسر دنیا دریافت کردم.

در بین این پیام ها یک بیانیه رسمی از اعضای هیات مدیره گروه دانون بود. در میان همه تعریف و تمجیدها درباره گرامین و کار ما، هیات مدیره به این موضوع اشاره کرده بود که من سهم جایزه مالی ام از نوبل را خرج کسب و کارهای اجتماعی خواهم کرد. هیات مدیره گفته بود که شرکت دانون سرمایه ای معادل جایزه من را برای حمایت از هر کسب و کار اجتماعی که من انتخاب کنم به مبلغ من خواهد افزود.

به علاوه، من پیامی خصوصی تر از دفتر امانوئل فایبر در شانگهای دریافت کردم:

یونس عزیز،

این باید پایان یکی از طولانی ترین روزهای زندگیت باشد… و تو احتمالا آنقدر ایمیل داری که این ایمیل را هرگز در ته لیست خود روی صفحه مانیتور کامپیوترت نخواهی دید!

من تازه یادم افتاد که تو فرانک را دقیقا یک سال پیش از این، در روزی قبل از امروز ملاقات کرده بودی. در این یک سال تو زندگی شرکت ما را عوض کردی و به لطف دیدگاه و شوق تو، ما شاید بتوانیم شیوه انجام فعالیت های شرکت های چند ملیتی را اندکی تغییر دهیم (ما جلسه بزرگی در روز دوشنبه داریم که در آن دیدگاه جدیدمان را نسبت به کسب و کار اجتماعی بررسی خواهیم کرد). ما هرگز قادر نخواهیم بود تا از تو بابت معنای جدیدی که به زندگی تجاری ما آورده ای تشکر کنیم.

ارادتمند،

ام

… احتمالا این مایه تعجب است که یک کسب و کار کوچک یک میلیون دلاری چنان نقش تعیین کننده ای در شرکتی 16 میلیارد دلاری داشته باشد. اما یکی از ویژگی های نهادینه در انسان ها این است که کار خیری در حق انسان های دیگر انجام دهند. این جنبه طبیعت انسان در دنیای امروز تجارت کاملا نادیده گرفته شده است. کسب و کار اجتماعی این خواسته انسانی را ارضا می کند و به همین دلیل است که مردم آن را الهام بخش می پندارند.

من نمی توانم با کسانی که معتقدند کسب و کار اجتماعی هرگز جایگاه مهمی در زندگی واقعی پیدا نخواهد کرد، موافق باشم. با واکنش هایی که من در مردم هنگام آشنا شدن با ایده کسب و کار اجتماعی می بینم مطمئن هستم که کسب و کار اجتماعی به زودی در دنیای تجارت ریشه خواهد کرد و رشد خواهد نمود. مردم به معنا و مفهومی در زندگی احتیاج دارند؛ از آن جمله مفاهیمی که تنها با آگاهی از این امر بدست می آید که شما سهم خود را در بهتر کردن دنیا انجام داده اید. کسب و کار اجتماعی چنین معنایی به زندگی می بخشد و به همین دلیل است که مردم به آن پاسخ می دهند.»

منبع: جهانی بدون فقر، محمد یونس

نوشته‌شده در از جامعه | 3 دیدگاه